محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2733
تاريخ الطبرى ( فارسي )
باشد و معاويه از كار وى خبردار شود ، از اين رو به عبد الرحمان گفت : آنچه را عمويت گفته محفوظدار و حريرى بر چهرهء وى انداخت و آب بر آن مىريخت كه به صورتش مىچسبيد و از خويش مىرفت . سه بار چنين كرد ، سپس آزادش كرد و به معاويه نوشت : شكنجه اش كردم چيزى پيش او نبود . و نيكى زياد را تلافى كرد . » عبد الملك بن عبد الله ثقفى گويد : مغيرة بن شعبه به نزد معاويه رفت و چون معاويه او را بديد شعرى به اين مضمون خواند : « مرد بايد راز خويش را « با برادر نيكخواه بگويد « وقتى راز خويش را فاش مىكنى « يا به نيكخواه گوى يا اصلا مگوى . » مغيره گفت : « اى امير مؤمنان ، اگر راز خويش را به من سپارى به نيكخواهى دلسوز و معتمد سپرده اى ، راز تو چيست ؟ » گفت : « زياد را به ياد آوردم كه به سرزمين فارس مانده و آنجا مقاومت مىكند و شب خوابم نبرد . » مغيره خواست كار زياد را كوچك وانمايد گفت : « اى امير مؤمنان كار زياد كه آنجاست چه اهميت دارد ؟ » معاويه گفت : « ناتوانى بدترين چاره جويى است ، مدبر عرب با اموال در يكى از قلعه هاى فارس جاى دارد كه تدبير مىكند و حيله مىسازد ، چه اطمينان دارم كه با يكى از اين خاندان بيعت نكند ؟ و اگر كرد جنگ بر ضد من آغاز مىكند . » مغيره گفت : « اى امير مؤمنان اجازه مىدهى كه پيش وى بروم » گفت : « آرى برو و با وى نرمى و خوشى كن »